غزل شمارهٔ 5070

Toggle stanza 1
از بیقراری دل اندوهگین خویش
1

از بیقراری دل اندوهگین خویش

خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش

2

در وادیی که روبه قفا می روند خلق

در قعر چاهم از نظر دوربین خویش

3

ای وای اگر مرا نکند آب،انفعال

زین تخمها که کاشته ام در زمین خویش

4

آن خرمنم که خوشه اشک است حاصلم

از جیب و دامن تهی خوشه چین خویش

5

یوسف به سیم قلب فروشی ز عقل نیست

ما صلح کرده ایم زدنیا به دین خویش

6

یک نقش بیش نیست نگین را و لعل او

دارد هزار رنگ سخن درنگین خویش

7

از بس گرفته است مرا در میان گناه

از شرم ننگرم به یسار و یمین خویش

8

دایم به خون گرم شفق غوطه می خورم

چون صبح صادق از نفس راستین خویش

9

چون شبنم است بستر و بالین من ز گل

در خارزار، از نظر پاک بین خویش

10

گرد یتیمی گهر پاک من شود

گرد از دلی که بسترم از آستین خویش

11

چون گل فریب خنده شادی نمی خوریم

نقش مراد ماست ز چین جبین خویش

12

صید مراد ازوست که درصید گاه عشق

گردد تمام چشم وبود درکمین خویش

13

صائب ز هر که هست به کردار کمترم

در گفتگو اگر چه ندارم قرین خویش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور