غزل شمارهٔ 816
Toggle stanza 1فانوس حجاب است چراغ سحری را
11
فانوس حجاب است چراغ سحری را
دامن به میان بر زده باید سفری را
22
در دامن منزل نبود بیم ز رهزن
همراه چه حاجت سفر بی خبری را؟
33
دریاب اگر اهل دلی، پیشتر از صبح
چون غنچه نشکفته نسیم سحری را
44
سختی رسد از چرخ به نازک سخنان بیش
با سنگ سر و کار بود شیشه گری را
55
از بی ثمران باش که چون سرو درین باغ
سرسبزی جاوید بود بی ثمری را
66
بیهوده فلک کار به دل تنگ گرفته است
از شیشه شکستی نرسد بال پری را
77
شد ترس من از نامه اعمال فزون تر
تاریکی شب بیش کند بی جگری را
88
نتوان به سپر برد کجی از گهر تیغ
عینک ندهد فایده ای کج نظری را
99
بس جای که آهستگی آنجاست درشتی
بی پرده کند نرمی گفتار، کری را
1010
تا صاحب فرزند نگردی، نتوان یافت
در عالم ایجاد، حقوق پدری را
1111
صائب به جز آشفتگی دل ثمری نیست
در دایره چرخ، پریشان نظری را
زمین

