غزل شمارهٔ 2041

Toggle stanza 1
از فکر زلف یار رهایی امید نیست
1

از فکر زلف یار رهایی امید نیست

سودای او شبی است که صبحش پدید نیست

2

باشد نصیب بی ثمران حسن عاقبت

شیرازه نبات به جز چوب بید نیست

3

در چشم عاشقی که زبان دان ناز شد

چین جبین یار، کم از ماه عید نیست

4

در سوختن بلند نشد دود این سپند

چون من کسی ز نشو و نما ناامید نیست

5

محرومیم ز دل ز غبار علایق است

از گرد کاروان رخ یوسف پدید نیست

6

صائب دلش سیاه ازین صبح کاذب است

هر چند موی نافه ز پیری سفید نیست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور