غزل شمارهٔ 2041
Toggle stanza 1از فکر زلف یار رهایی امید نیست
11
از فکر زلف یار رهایی امید نیست
سودای او شبی است که صبحش پدید نیست
22
باشد نصیب بی ثمران حسن عاقبت
شیرازه نبات به جز چوب بید نیست
33
در چشم عاشقی که زبان دان ناز شد
چین جبین یار، کم از ماه عید نیست
44
در سوختن بلند نشد دود این سپند
چون من کسی ز نشو و نما ناامید نیست
55
محرومیم ز دل ز غبار علایق است
از گرد کاروان رخ یوسف پدید نیست
66
صائب دلش سیاه ازین صبح کاذب است
هر چند موی نافه ز پیری سفید نیست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

