Toggle stanza 1
ما نه آنیم که ما را به زبان باید جست
1

ما نه آنیم که ما را به زبان باید جست

یا ز هر بی سروپا نام و نشان باید جست

2

اهل دل را به دل و اهل نظر را به نظر

دوستداران زبان را به زبان باید جست

3

مهر هر چند که در ذره نگردد پنهان

همه ذرات جهان را به گمان باید جست

4

گرچه از بید ثمر خواستن از بی بصری است

بوی گل از نفس سرد خزان باید جست

5

بی نشان را به نشان گرچه خبر نتوان یافت

خبر کعبه ز هر سنگ نشان باید جست

6

نتوان پشت به دیوار تن آسانی داد

خبر آب ز هر تشنه روان باید جست

7

هر گلی را چمنی، هر صدفی را گهری است

از دم پیر مغان، بخت جوان باید جست

8

عمرها نافه صفت خون جگر باید خورد

وانگه از دل نفس مشک فشان باید جست

9

مهر روشن نکند خانه بی روزن را

دل بیدار ز چشم نگران باید جست

10

چه خبر از دل رم کرده ما دارد چرخ؟

ناوک سخت کمان را ز نشان باید جست

11

صائب این آن غزل سید یزدست که گفت

اهل دل را به سراپرده جان باید جست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور