Toggle stanza 1
زخاطر ریشه غم دور ساغر بر نمی آرد
1

زخاطر ریشه غم دور ساغر بر نمی آرد

که صیقل از دل آیینه جوهر بر نمی آرد

2

خموشی پیشه کن تا دامن معنی به دست آری

که بی پاس نفس غواص گوهر بر نمی آرد

3

که زیر چرخ گردن می فرازد از تهی مغزی؟

که از تیر حوادث چون هدف پر بر نمی آرد

4

عجب دارم که از مکتوب شوق آمیز من قاصد

چرا از پای خود پر چون کبوتر بر نمی آرد

5

نفس چون راست سازم در حریم وصل آن بدخو؟

که دود عود آنجا سر زمجمر بر نمی آرد

6

اسیر شش جهت را نیست جز تسلیم درمانی

که نقش این مهره را از قید ششدر برنمی آرد

7

به بال کاغذین بیرون شدن من آرزو دارم

از ان آتش که بال و پر سمندر بر نمی آرد

8

زحرف پوچ خجلت نیست نادان را، که می گوید

که تخم پوچ از مغز زمین سر برنمی آرد؟

9

ز زلف ماتمی آورد صائب شانه سر بیرون

زکار در هم ما هیچ کس سر بر نمی آرد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور