Toggle stanza 1
تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست
1

تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست

در بهشت از جوش دعوی چشمه کوثر نشست

2

رو نگردانید خال از روی آتشناک او

این سپند از خیرگی در دیده مجمر نشست

3

تا به مژگان آن نگاه گرم در دل جای کرد

این خدنگ جانستان در سینه ام تا پر نشست

4

حلقه بیرون در شد آن دل چون سنگ را

پیچ و تاب من که در فولاد چون جوهر نشست

5

شبنم ما را کسی از قرب گل مانع نبود

از ادب چون حلقه چشم ما برون در نشست

6

بود از خاتم بر او ملک سلیمان تنگتر

در دل چون شیشه ام چون آن پری پیکر نشست؟

7

دل چو از جا رفت بر گرداندن او مشکل است

چون شرر برخاست نتواند ز پا دیگر نشست

8

خانه دربسته دل را مانع از کلفت نشد

در صدف گرد یتیمی بر رخ گوهر نشست

9

از گرانجانی دل ما ماند در زندان تن

کشتی ما در گل از بسیاری لنگر نشست

10

مشت خاک ما ز بیداد فلک از جا نرفت

کوه زیر تیغ نتواند به این لنگر نشست

11

پا به دامن کش که چون پروانه هر کس بی طلب

رفت در محفل، ز بی قدری به خاکستر نشست

12

نیست صائب محفل آتش زبانان جای لاف

هر که بال و پر گشود اینجا، به خاکستر نشست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور