Toggle stanza 1
غم ز دل بیرون مرا کی باده احمر برد؟
1

غم ز دل بیرون مرا کی باده احمر برد؟

زردی از آیینه هیهات است روشنگر برد

2

تلخ گویان را دهن شیرین کنم از نوشخند

بشکند چون نیشکر هر کس مرا، شکر برد

3

بر سبکباران بود موج خطر باد مراد

کف سلامت کشتی از دریای بی لنگر برد

4

هر که سازد همچون غواصان نفس در دل گره

از محیط تلخرو دامان پر گوهر برد

5

اهل دوست نیست ممکن ترک خودبینی کنند

زنگ ازین آیینه نتوانست اسکندر برد

6

در خزان بی برگ دیدن گلستان را مشکل است

مرغ زیرک در بهاران سر به زیر پر برد

7

با دل پرخون من ای تندخو کاوش مکن

صرفه هیهات است آتش زین کباب تر برد

8

خاکیان اکثر گرفتارند در بند جهات

تا که بیرون مهره خود را ازین ششدر برد؟

9

نیست کار مرغ صائب سینه بر آتش زدن

نامه ما را به آن بدخو مگر صرصر برد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور