Toggle stanza 1
هر دلی را طره جانان نمی گیرد به خود
1

هر دلی را طره جانان نمی گیرد به خود

غیر ماه مصر این زندان نمی گیرد به خود

2

در دل عاشق ندارد راه غیر از فکر دوست

این تنور گرم جز طوفان نمی گیرد به خود

3

می پذیرد گرچه لوح ساده هر نقشی که هست

هیچ نقشی دیده حیران نمی گیرد به خود

4

دل به راهش خاک شد با آن که می داند یقین

هیچ گردی آن سبک جولان نمی گیرد به خود

5

خاکیان بیجا دلی در مهر گردون بسته اند

این تنور سرد هرگز نان نمی گیرد به خود

6

بر بیاض گردن او نقطه ای از خال نیست

از لطافت این ورق افشان نمی گیرد به خود

7

عشق را با بی سر و پایان بود روی نیاز

این صدف جز گوهر غلطان نمی گیرد به خود

8

در حریم فکر صائب دور باش منع نیست

خانه روشندلان دربان نمی گیرد به خود

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور