Toggle stanza 1
با کمند زلف، خوبان بر صف دل می زنند
1

با کمند زلف، خوبان بر صف دل می زنند

آه ازین دزدان که ره را با سلاسل می زنند

2

رهروان کعبه دل بی مروت نیستند

کاروان را می کنند آگاه و غافل می زنند

3

نقش حق چون موج آب زندگانی در نظر

ساده لوحان بر دل خود نقش باطل می زنند

4

می نهند آنان که دندان خموشی بر جگر

بخیه آسودگی بر رخنه دل می زنند

5

از تنور لاله طوفان خزان سر می کشد

عندلیبان رخنه دیوار را گل می زنند

6

غنچه خسبانی که سر در جیب فکرت برده اند

باده گلرنگ را در پرده دل می زنند

7

صائب آن جمعی که زخم زندگانی خورده اند

بی تأمل سینه بر شمشیر قاتل می زنند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور