غزل شمارهٔ 497
Toggle stanza 1گر نبینیم به خلوت رخ چون ماه ترا
11
گر نبینیم به خلوت رخ چون ماه ترا
کسی از ما نگرفته است سر راه ترا
22
غیر می خوردن پنهان همه شب با اغیار
نیست تعبیر دگر، خواب سحرگاه ترا
33
گرچه صد شیشه دل پیش تو بر سنگ زدند
نشنید از دل چون سنگ، کسی آه ترا
44
برنداری به نگه دلشده ای را از خاک
که به مژگان همه شب پاک کند راه ترا
55
نور آیینه فزون می شود از خاکستر
ابر خط کم نکند روشنی ماه ترا
66
هر چه در خاطر من می گذرد می دانی
غافل از خویش کنم چون دل آگاه ترا؟
77
آن مهی یک شب و سی شب بود این مالامال
نسبتی نیست به مه،جام شبانگاه ترا
88
غیر افسوس نهال تو ندارد ثمری
باد پیوسته به دست است هوا خواه ترا
99
بحر مواج بود عالم از آغوش امید
تا که در هاله آغوش کشد ماه ترا؟
1010
نیست ممکن که نگردد دلش از درد دو نیم
هر که صائب شنود ناله جانکاه ترا

