Toggle stanza 1
شکوه عشق را گردون گردان برنمی‌دارد
1

شکوه عشق را گردون گردان برنمی‌دارد

که هر موری ز جا تخت سلیمان برنمی‌دارد

2

دل صد چاک را کردم نثار او، ندانستم

که بار شانه آن زلف پریشان برنمی‌دارد

3

نهادم تا قدم در آستان چرخ، افتادم

زمین خانه این سفله مهمان برنمی‌دارد

4

مگر زین خاکدان بیرون روم بر مدعا گریم

تنور خام این ویرانه طوفان برنمی‌دارد

5

مگر از طوق خود قمری زمستی غافل افتاده است؟

وگرنه گردن عاشق گریبان برنمی‌دارد

6

تمنای ترحم از نگاه خونیی دارم

که دست از قبضه شمشیر مژگان برنمی‌دارد

7

از آن همچون صدف دندان طاقت بر جگر دارم

که آن سیب زنخدان بار دندان برنمی‌دارد

8

هلاک سیرچشمی‌های داغ خویشتن گردم

که از لب مهر پیش هر نمکدان بر نمی‌دارد

9

شکست افتاد بر زلف از گرانی‌های دل صائب

غبار گوی دل را هیچ دامان برنمی‌دارد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور