Toggle stanza 1
به مهر و مه کجا از مغز ما سودا برون آید؟
1

به مهر و مه کجا از مغز ما سودا برون آید؟

می روشن مگر از مشرق مینا برون آید

2

به چشم تنگ، سوزن رشته را هموار می سازد

سخن باریک گردد تا از ان لبها برون آید

3

چسان دزدیده بینم روی او، کز شوق دیدارش

شرر ازخانه دربسته خارا برون آید

4

زغمخواران مگر غم دست بردارد زدل، ورنه

به پای خویش هیهات است خار از پا برون آید

5

تو از زنگ علایق سینه خود را مصفا کن

که چون شد صبح، خورشید جهان آرا برون آید

6

غباری نیست بر خاطر زغربت جان روشن را

که بینا می شود گوهر چو از دریا برون آید

7

نمی باشد ملالت جغد را از خانه ویران

حریصان را کجا از دل غم دنیا برون آید؟

8

ندارد حاصلی جز تیره روزی پرتو منت

که ماه از شرم نور عاریت شبها برون آید

9

لب میگون او هم می شود شیرین سخن صائب

رگ تلخی اگر از گوهر صهبا برون آید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور