Toggle stanza 1
با دهان تلخ، ناکامی که خرسندش کنند
1

با دهان تلخ، ناکامی که خرسندش کنند

تلخکامان کام شیرین از شکر خندش کنند

2

هر که پیچد همچو مجنون گردن از زنجیر عشق

آهوان در دامن صحرا نظربندش کنند

3

در حریم حسن هر شمعی که برخیزد زخاک

از پر پروانه ما برگ پیوندش کنند

4

بی دل خرسند در فقر و غنا آرام نیست

آن زمان آسوده گردد دل که خرسندش کنند

5

زان به سالک زهر پیمایند از جام وجود

تا به تلخیهای مردن آرزومندش کنند

6

هست اگر آسایشی، چون سرو در دست تهی است

وای بر نخلی که می خواهد برومندش کنند

7

آب در روغن برآرد از دل آتش فغان

وای بر آن کس که با ناجنس دربندش کنند

8

چون صدف هر کس که شد افتادگان را دستگیر

چون نباشد در میان، نیکی به فرزندش کنند

9

برنخیزد، عالم ایجاد را هر کس که دید

از شکر خواب فنا بیدار هر چندش کنند

10

هر که چون صائب شود قانع به درد و داغ عشق

بی نیاز از لاله دامان الوندش کنند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور