غزل شمارهٔ 820
Toggle stanza 1درمانده این جسم نزارست دل ما
11
درمانده این جسم نزارست دل ما
در سنگ نهان همچو شرارست دل ما
22
هر چند بهای گهر از گرد یتیمی است
بی قیمت ازین مشت غبارست دل ما
33
چون غنچه محال است که از پوست برآید
چندان که درین سبز حصارست دل ما
44
تا دست به این پیکر خاکی نفشاند
ماتم زده چون شمع مزارست دل ما
55
چون دانه بی مغز ز بی برگ و نوایی
شرمنده اقبال بهارست دل ما
66
تا با خبر از هستی خویش است، پیاده است
از خود چو برون رفت سوارست دل ما
77
دریوزه دیدار کند از در و دیوار
هر چند که آیینه یارست دل ما
88
دارد به غم عشق نظر از همه عالم
آهوست ولی شیر شکارست دل ما
99
هر چند که پیچیده به می چون رگ تلخی
در کشمکش از رنج خمارست دل ما
1010
ساقی برسان باده اندیشه گدازی
کز ناخن اندیشه فگارست دل ما
1111
هر داغ جگرسوز، سیه خانه لیلی است
تا واله آن لاله عذارست دل ما
1212
تا قطره خود را نکند گوهر شهوار
سرگشته تر از ابر بهارست دل ما
1313
زان جلوه مستانه کز آن سرو روان دید
چون گل همه آغوش و کنارست دل ما
1414
در رشته زنار کشد دانه تسبیح
معلوم نشد در چه شمارست دل ما
1515
از چشمه حیوان، جگر سوخته دارد
هم طالع خال لب یارست دل ما
1616
هر چند درین باغ چو گل پاک دهانیم
از زخم زبان بوته خارست دل ما
1717
هر چند ز پرگار فتد گردش دوران
چون نقطه مرکز به قرارست دل ما
1818
زین نغمه سرایان که درین باغ و بهارند
صائب ز نوای تو فگارست دل ما

