غزل شمارهٔ 187
Toggle stanza 1در دل هر قطره آماده است دریایی مرا
11
در دل هر قطره آماده است دریایی مرا
هست در هر دانه ای دام تماشایی مرا
22
عشرت ملک سلیمان می کنم در چشم مور
هر کف خاکی بود دامان صحرایی مرا
33
نیست با گفتار لب، کیفیت گفتار چشم
خوشترست از لعل گویا، چشم گویایی مرا
44
گرچه چون اشک یتیمان بی قرار افتادهام
چشم قربانی کند مژگان گیرایی مرا
55
سر خط مشق جنونم نارسایی می کند
نیست در مد نظر چون سرو بالایی مرا
66
با دل بی آرزو بر دل گرانم یار را
آه اگر می بود در خاطر تمنایی مرا
77
با دل بی آرزو بر دل گرانم یار را
آه اگر می بود در خاطر تمنایی مرا
88
بر دهان طوطیان مهر خموشی می زدم
در نظر می بود اگر آیینه سیمایی مرا
99
دردمندی درد را بسیار درمان کرده است
گو نباشد بر سر بالین مسیحایی مرا
1010
برنمی دارد ترازوی قیامت سنگ کم
ورنه از سنگ ملامت نیست پروایی مرا
1111
می شد از جولان من انگشت حیرت گردباد
در خور سودا اگر می بود صحرایی مرا
1212
غیرت من صائب از همکار باشد بی نیاز
ذوق کار خویش باشد کارفرمایی مرا
زمین

