Toggle stanza 1
به خاک راه تو هرکس که جبهه سایی کرد
1

به خاک راه تو هرکس که جبهه سایی کرد

تمام عمر چو خورشید خودنمایی کرد

2

فغان که ساغر زرین بی نیازی را

گرسنه چشمی ما کاسه گدایی کرد

3

خدنگ آه جگردوز را ز بیدردی

هواپرستی ما ناوک هوایی کرد

4

به مومیایی مردم چه حاجت است مرا؟

که استخوان مرا سنگ مومیایی کرد

5

ازان ز گریه نشد خشک شمع را مژگان

که روشنایی خود صرف آشنایی کرد

6

بهوش باش دلی را به سهو نخراشی

به ناخنی که توانی گرهگشایی کرد

7

مرا به آتش سوزنده رحم می آید

که زندگانی خود صرف ژاژخایی کرد

8

به رنگ و بوی جهان دل گذاشتن ستم است

چه خوب کرد که شبنم ز گل جدایی کرد

9

هنوز خط تو صورت نبسته بود از غیب

که درد صفحه روی مرا حنایی کرد

10

خوش است گاه به عشاق خویش دل دادن

نمی توان همه عمر دلربایی کرد

11

نداد سر به بیابان درین بهار مرا

نسیم زلف تو بسیار نارسایی کرد

12

ز رشک شمع دل خویش می خورم صائب

که جسم تیره خود صرف روشنایی کرد

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…