Toggle stanza 1
ز اشک، دیده تاریک شمع نورانی است
1

ز اشک، دیده تاریک شمع نورانی است

دهان پسته پر از خون دل ز خندانی است

2

به آب تیغ توان شست تا ز هستی دست

به آب خضر تسلی شدن گرانجانی است

3

بود ز آب و زمین بی نیاز، حاصل ما

که تخم مردم آزاده، دامن افشانی است

4

همان به دیدن روی تو می پرد چشمم

ز حسن، بهره آیینه گرچه حیرانی است

5

ز پرده سوزی عصمت بود زلیخا خوار

عزیز گشتن یوسف ز پاکدامانی است

6

ز چین ابروی دلدار نیستم نومید

که نوبهار در آغاز، غنچه پیشانی است

7

مرا چگونه جلای وطن کند دلگیر؟

که در صدف، گهرم بی صدف ز غلطانی است

8

اگرچه دورم ازان آستان، نیم دلگیر

که از خیال تو دل در بهشت روحانی است

9

مرا به صحبت همجنس رهنما گردید!

که مومیایی این دلشکسته، انسانی است

10

اگرچه نیست مرا بهره ای ز جمعیت

به این خوشم که دل ایمن از پریشانی است

11

ز انتظار به چشمم سیه شده است جهان

علاج دیده من سرمه سلیمانی است

12

لباس عافیتی هست اگر درین عالم

که دست خار ازان کوته است، عریانی

13

مرا ز هوش لب نوخطان برد صائب

سیاه مستی من زین شراب ریحانی است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور