غزل شمارهٔ 3889

Toggle stanza 1
به زیر چرخ مقوس که جاودان ماند
1

به زیر چرخ مقوس که جاودان ماند

کدام تیر شنیدی که در کمان ماند

2

نصیب من ز جوانی دریغ وافسوس است

ز گلستان خس وخاری به باغبان ماند

3

بهشت بوته خاری است با کهنسالی

خوش است عالم اگر آدمی جوان ماند

4

ز زنگ آینه اش صیقلی نمی گردد

چو خضر هر که درین نشأه جاودان ماند

5

چنین که می پرد از حرص خاکیان را چشم

عجب اگر پرکاهی به کهکشان ماند

6

بود ز قافله عشق چرخ آبله پا

پیاده ای که به دنبال کاروان ماند

7

سخن رسد به خریدار چون غریب شود

که ماه مصر محال است در دکان ماند

8

چو می توان به خرابی زگنج شد معمور

کسی برای چه در قید خانمان ماند

9

مپوش چشم ز روی نکو که چون شبنم

به ما چراندن چشمی ز گلستان ماند

10

چنان مکن که سرحرف شکوه باز کند

زبان من که به شمشیر خونچکان ماند

11

یکی هزار شد از عیبجو بصیرت من

ز دزد دیده بازی به پاسبان ماند

12

مصوری که شبیه ترا کند تصویر

ز خامه اش سرانگشت در دهان ماند

13

ز تنگ گیری چرخ خسیس نزدیک است

که در گلوی هما صائب استخوان ماند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور