غزل شمارهٔ 4410

Toggle stanza 1
از دشت به حی مردم دیوانه نسازند
1

از دشت به حی مردم دیوانه نسازند

با گور بسازند وبه کاشانه نسازند

2

این قوم سخنساز که هستند درین دور

سخت است سخن از لب پیمانه نسازند

3

حرفی نتوان زد که به صد رنگ نگویند

خوابی نتوان گفت که افسانه نسازند

4

بادرد سر شکوه عشاق چه سازد

از صندل اگر زلف ترا شانه نسازند

5

آن قوم که از برق بلرزند به خرمن

قفل دهن مور چرا دانه نسازند

6

چون کعبه مبادا که سیه پوش برآید

برطالع من به که صنمخانه نسازند

7

صائب عجبی نیست که این مردم بیدرد

از بهر سمندر ز شرر دانه نسازند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور