غزل شمارهٔ 4410
شاعر: صائب
Toggle stanza 1از دشت به حی مردم دیوانه نسازند
11
از دشت به حی مردم دیوانه نسازند
با گور بسازند وبه کاشانه نسازند
22
این قوم سخنساز که هستند درین دور
سخت است سخن از لب پیمانه نسازند
33
حرفی نتوان زد که به صد رنگ نگویند
خوابی نتوان گفت که افسانه نسازند
44
بادرد سر شکوه عشاق چه سازد
از صندل اگر زلف ترا شانه نسازند
55
آن قوم که از برق بلرزند به خرمن
قفل دهن مور چرا دانه نسازند
66
چون کعبه مبادا که سیه پوش برآید
برطالع من به که صنمخانه نسازند
77
صائب عجبی نیست که این مردم بیدرد
از بهر سمندر ز شرر دانه نسازند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

