Toggle stanza 1
چو بنشیند، شود صد کوه تمکین همنشین با او
1

چو بنشیند، شود صد کوه تمکین همنشین با او

چو برخیزد ز جا، از جای برخیزد زمین با او

2

ز فیض داغ سودا دام و دد شد رام با مجنون

سلیمان می شود هر کس که باشد این نگین با او

3

نظر با ساعد سیمش چراغ صبح را ماند

برآرد گر ید بیضا سر از یک آستین با او

4

لب دعوی گشودن می دهد یادی ز بی مغزی

صدف لب بسته باشد تا بود در ثمین با او

5

مآل خواجه ممسک به زنبور عسل ماند

که نیشی ماند از صدخانه پرانگبین با او

6

من از شرح پریشان حالی دل عاجزم صائب

به سرگوشی مگر گوید دو زلف عنبرین با او

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور