غزل شمارهٔ 4041
Toggle stanza 1روی تو صبر از دل بیتاب میبرد
11
روی تو صبر از دل بیتاب میبرد
آیینه اختیار ز سیماب میبرد
22
این حیرتی که در دل و در دیده من است
بسیار تشنهام ز لب آب میبرد
33
می دست خالی از سر بیمغز من گذشت
از کلبه فقیر چه سیلاب میبرد
44
دیوانگان ز تهمت مستی مسلمند
آن را که عقل هست می ناب میبرد
55
از روزگار هرکه به گردون برد پناه
از سادگی سفینه به گرداب میبرد
66
یک جا قرار نیست مرا از شتاب عمر
در رهگذار سیل که را خواب میبرد
77
زاهد کجا و گوشهٔ رندانه از کجا
این شمع کشته را که به محراب میبرد
88
در زیر تیغ خواب نمیکردم از غرور
اکنون مرا به سایه گل خواب میبرد
99
باشد عیار بیجگریها به قدر فلس
ماهی ز موج وحشت قلاب میبرد
1010
صائب چو لاله هرکه جگر را نباخته است
فیض شراب لعل ز خوناب میبرد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

