Toggle stanza 1
در پاس نفس می گذرد عمر عزیزش
1

در پاس نفس می گذرد عمر عزیزش

هر سوخته جانی که دلش همدم غیب است

2

هر کس کهخبر می دهد از راز حقیقت

زنهار مکن گوش که نامحرم غیب است

3

این زخم که از تیغ قضا بر جگر ماست

موقوف به روی دلی از مرهم غیب است

4

در چشم سیه خانه نشینان شهادت

دیدار بتان روزنه عالم غیب است

5

یک مو خبر از راز دهان تو ندارد

صائب که دلش آینه عالم غیب است

6

روشنگر آیینه دلها دم غیب است

میراب جگرسوختگان شبنم غیب است

7

شیرازه مجموعه دلهای پریشان

تاری ز سر زلف خم اندر خم غیب است

8

فیضی که دهد همچو مسیحا به نفس جان

در پرده عصمتکده مریم غیب است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور