غزل شمارهٔ 2120
Toggle stanza 1در پاس نفس می گذرد عمر عزیزش
11
در پاس نفس می گذرد عمر عزیزش
هر سوخته جانی که دلش همدم غیب است
22
هر کس کهخبر می دهد از راز حقیقت
زنهار مکن گوش که نامحرم غیب است
33
این زخم که از تیغ قضا بر جگر ماست
موقوف به روی دلی از مرهم غیب است
44
در چشم سیه خانه نشینان شهادت
دیدار بتان روزنه عالم غیب است
55
یک مو خبر از راز دهان تو ندارد
صائب که دلش آینه عالم غیب است
66
روشنگر آیینه دلها دم غیب است
میراب جگرسوختگان شبنم غیب است
77
شیرازه مجموعه دلهای پریشان
تاری ز سر زلف خم اندر خم غیب است
88
فیضی که دهد همچو مسیحا به نفس جان
در پرده عصمتکده مریم غیب است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

