غزل شمارهٔ 3799
Toggle stanza 1نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد
11
نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد
نه این درخت غم از ریشه می توانم زد
22
به خصم گل زدن از دست من نمی آید
وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد
33
خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه
برون چو رنگ ازین شیشه می توانم زد
44
چه نسبت است به میراب جوی شیر مرا؟
به تیشه من رگ اندیشه می توانم زد
55
ز چشم شیر مکافات نیستم ایمن
وگرنه برق بر این بیشه می توانم زد
66
ازان ز خنده نیاید لبم بهم چون جام
که بوسه بر دهن شیشه می توانم زد
77
اگر ز طعنه عاجزکشی نیندیشم
به قلب چرخ جفاپیشه می توانم زد
88
ندیده است جگرگاه بیستون در خواب
گلی که من به سر تیشه می توانم زد
99
خوش است پیش فتادن ز همرهان صائب
وگرنه گام به اندیشه می توانم زد
آڈیو
0:000:00
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

