غزل شمارهٔ 3741
شاعر: صائب
Toggle stanza 1درین محیط چو غواص هرکه ته دارد
11
درین محیط چو غواص هرکه ته دارد
چو موج به که سر رشته را نگه دارد
22
شراب روز دل لاله را سیه دارد
چه حاجت است به شاهد سخن چو ته دارد؟
33
عنان سیل سبکرو به دست خودرایی است
پیادگی است که اندازه را نگه دارد
44
مشو مقید رهبر، قدم به راه گذار
که شش جهت به خرابات عشق ره دارد
55
ز دار و گیر خرد فارغند بی مغزان
ز سر گذشته چه پروای پادشه دارد؟
66
دلیل منزل آزادگان سبکباری است
به منزلی نرسد هرکه زاد ره دارد
77
برآورد ز گریبان رستگاری سر
کسی که مرتبه از خجلت گنه دارد
88
به بحر غور سخن گر فرو توانی رفت
بدانی این سخنان بلند ته دارد
99
اگر عبیر شود مغز من شگفت مدان
نسیم زلف دماغ مرا تبه دارد
1010
چو آفتاب بکش جام آتشین بر سر
که از خمار، عذار تو رنگ مه دارد
1111
اگر به غور معانی رسیده ای صائب
ازین غزل مگذر سرسری که ته دارد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

