Toggle stanza 1
تا ز بی حاصلی خویش خبر یافته ام
1

تا ز بی حاصلی خویش خبر یافته ام

از خزف گوهر و از بید ثمر یافته ام

2

برو ای کعبه رو از دامن دست بدار

که من از رخنه دل راه دگر یافته ام

3

آب گشته است درین باغ دلم چون شبنم

تا ز خورشید جهانتاب نظر یافته ام

4

پینه بسته است زخم چون صدف از سیلی موج

تا درین قلزم خونخوار گهر یافته ام

5

برسانید به من قافله کنعان را

که از آن یوسف گم گشته خبر یافته ام

6

چتر گل باد به مرغان چمن ارزانی

کآنچه من می طلبم در ته پر یافته ام

7

مشکلی نیست که همت نکند آسانش

بارها در دل شب فیض سحر یافته ام

8

به که در جستن تنگ شکر صرف کنم

پر و بالی که از آن تنگ شکر یافته ام

9

چون کشم پای به دامان اقامت صائب؟

من که سود دو جهان را ز سفر یافته ام

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور