Toggle stanza 1
ز سیر باغ نگردد دل پریشان جمع
1

ز سیر باغ نگردد دل پریشان جمع

که خویش را نکند آب در گلستان جمع

2

مرابه غنچه درین باغ رشک می آید

که بهر پاره شدن می کند گریبان جمع

3

کمند طول امل درکشاکش است مدام

ز صید دل نشود طره پریشان جمع

4

به روشنایی فهم از چراغ قانع شو

که این دوشمع نگردد به یک شبستان جمع

5

مرا که بحر گهر ازکنار می گذرد

چرا کنم چو صدف آب چشم نیسان جمع

6

مجو بلندی اگر رحمت آرزو داری

که می شود به زمینهای پست باران جمع

7

تمام شب ز برای ذخیره فردا

کنم ز کوچه وبازار ،سنگ طفلان جمع

8

چو گل شکفت محال است غنچه گردد باز

به هیچ حیله نگردد دل پریشان جمع

9

ز موج حادثه مردان نمی روند از جا

که زیر تیغ کند کوه پابه دامان جمع

10

کجا ز سیر پریشان ما خبر داری ؟

ترا که هست دل آهنین چوپیکان جمع

11

بلاست دایره خلق چون وسیع افتاد

که دام و دد همه باشند دربیابان جمع

12

به آفتاب جهانتاب می رسد صائب

چو شبنم آن که کند دل درین گلستان جمع

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور