Toggle stanza 1
تو تا ز هستی خود بی خبر نمی افتی
1

تو تا ز هستی خود بی خبر نمی افتی

ز خویش مرحله ای پیشتر نمی افتی

2

ازین جهان و سرانجام آن مشو غافل

اگر به فکر جهان دگر نمی افتی

3

مساز عیب هنرنمای ذاتی خود را

اگر به وادی کسب هنر نمی افتی

4

ز چرخ همچو صدف گوهر تو بی قدرست

چرا برون ز صدف چون گهر نمی افتی؟

5

ستاره تو ازان است زود میر که تو

به بخت سوخته ای چون شرر نمی افتی

6

عقیق را ز خراش جگر برآمد نام

چرا به فکر خراش جگر نمی افتی؟

7

اگر ترا رگ خامی نکرده در زنجیر

به پای نخل چرا چون ثمر نمی افتی؟

8

ز مو به موی تو راه اجل سفیدی کرد

تو شوخ چشم به فکر سفر نمی افتی

9

هزار گمشده را در نماز می یابی

چرا به فکر خود ای بی خبر نمی افتی؟

10

به پای قافله قطع طریق کن صائب

ز برق و باد اگر پیشتر نمی افتی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور