غزل شمارهٔ 4663
Toggle stanza 1نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار
11
نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار
چند روزی سر خود بر سر زانو بگذار
22
با حجاب تن خاکی نتوان واصل شد
کوزه خود بشکن، لب به لب جو بگذار
33
لعل و یاقوت درین داد و ستد سنگ کم است
وصل یوسف طلبی جان به ترازو بگذار
44
نقطه را دایره عیش ز پرگار بود
سر سودازده را در قدم او بگذار
55
خون شود مشک ز همصحبتی ناف غزال
دل خون گشته به آن حلقه گیسو بگذار
66
منه آینه به زانو چو زنان گر مردی
غنچه شو،روی در آیینه زانو بگذار
77
حسن از دایره عشق نباشد بیرون
نعل وارون مزن ای فاخته ،کوکو بگذار
88
عاشقان رابه اشارت بود ربط دگر
هرچه نتوان به زبان گفت به ابرو بگذار
99
بیش ازاین رنج سخن برلب نازک مپسند
شغل گفتار به آن چشم سخن گو بگذار
1010
روی در دامن صحرا کن و از حلقه زلف
طوق چون فاخته برگردن آهو بگذار
1111
نیست صائب به زر و سیم گران باده لعل
صرفه در کوی خرابات بیک سو بگذار
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

