Toggle stanza 1
نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار
1

نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار

چند روزی سر خود بر سر زانو بگذار

2

با حجاب تن خاکی نتوان واصل شد

کوزه خود بشکن، لب به لب جو بگذار

3

لعل و یاقوت درین داد و ستد سنگ کم است

وصل یوسف طلبی جان به ترازو بگذار

4

نقطه را دایره عیش ز پرگار بود

سر سودازده را در قدم او بگذار

5

خون شود مشک ز همصحبتی ناف غزال

دل خون گشته به آن حلقه گیسو بگذار

6

منه آینه به زانو چو زنان گر مردی

غنچه شو،روی در آیینه زانو بگذار

7

حسن از دایره عشق نباشد بیرون

نعل وارون مزن ای فاخته ،کوکو بگذار

8

عاشقان رابه اشارت بود ربط دگر

هرچه نتوان به زبان گفت به ابرو بگذار

9

بیش ازاین رنج سخن برلب نازک مپسند

شغل گفتار به آن چشم سخن گو بگذار

10

روی در دامن صحرا کن و از حلقه زلف

طوق چون فاخته برگردن آهو بگذار

11

نیست صائب به زر و سیم گران باده لعل

صرفه در کوی خرابات بیک سو بگذار

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور