غزل شمارهٔ 5146
Toggle stanza 1عالم بالا ندارد فیض از پاکان دریغ
11
عالم بالا ندارد فیض از پاکان دریغ
قطره خود را ندارد از صدف نیسان دریغ
22
زر که صرف کیمیا گردد یکی صد می شود
خرده جان را چرا کس دارد از جانان دریغ؟
33
رزق می آید به پای میهمان از خوان غیب
بی نصیب آن کس که نعمت دارد از مهمان دریغ
44
صاف کن دل تا ازان رخسار صافی برخوری
تا به چند آیینه داری از مه کنعان دریغ ؟
55
دامن دولت چو هر ساعت به دست دیگری است
دست تا از توست از سایل مدار احسان دریغ
66
آن که از دندان دهانت پر ز گوهر ساخته
نیست ممکن تا لب گور از تو دارد نان دریغ
77
بس که شد امساک صائب عام در دوران ما
سنگ می دارند از دیوانگان طفلان دریغ
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

