Toggle stanza 1
عالم بالا ندارد فیض از پاکان دریغ
1

عالم بالا ندارد فیض از پاکان دریغ

قطره خود را ندارد از صدف نیسان دریغ

2

زر که صرف کیمیا گردد یکی صد می شود

خرده جان را چرا کس دارد از جانان دریغ؟

3

رزق می آید به پای میهمان از خوان غیب

بی نصیب آن کس که نعمت دارد از مهمان دریغ

4

صاف کن دل تا ازان رخسار صافی برخوری

تا به چند آیینه داری از مه کنعان دریغ ؟

5

دامن دولت چو هر ساعت به دست دیگری است

دست تا از توست از سایل مدار احسان دریغ

6

آن که از دندان دهانت پر ز گوهر ساخته

نیست ممکن تا لب گور از تو دارد نان دریغ

7

بس که شد امساک صائب عام در دوران ما

سنگ می دارند از دیوانگان طفلان دریغ

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور