Toggle stanza 1
دل مدام از خط و زلف یار می گوید سخن
1

دل مدام از خط و زلف یار می گوید سخن

هر که سودایی شود بسیار می گوید سخن

2

نیست مانع چشم او را خواب ناز از گفتگو

آنچنان کز بیخودی بیمار می گوید سخن

3

در صف آزاد مردان کمترست از جوز پوچ

هر سبک مغزی که از دستار می گوید سخن

4

پیش رخساری که می لغزد بر او پای نگاه

ساده لوح آن کس که از گلزار می گوید سخن

5

با پشیمانی نگردد قدرت گفتار جمع

نیست نادم هر که ز استغفار می گوید سخن

6

هر که گرد حرف حرف خود نگردد بارها

گر بود مرکز، که بی پرگار می گوید سخن

7

می کند نزدیک راه عیبجویان را به خود

کارپردازی که دور از کار می گوید سخن

8

نیست ساحل را ز راز سینه دریا خبر

وای بر مستی که با هشیار می گوید سخن

9

می کند ناقص عیاری های خود را سکه دار

کاملی کز درهم و دینار می گوید سخن

10

عقل میدان سخن بر عاقلان کرده است تنگ

ورنه مجنون با در و دیوار می گوید سخن

11

می شود کوته به اندک روزگاری عمر او

هر که صائب چون قلم بسیار می گوید سخن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور