غزل شمارهٔ 5844
Toggle stanza 1ما هوش خود به باده گلرنگ داده ایم
11
ما هوش خود به باده گلرنگ داده ایم
گردن چو شیشه بر خط ساغر نهاده ایم
22
بر روی دست باد مرا دست سیر ما
چون موج تا عنان به کف بحر داده ایم
33
یک عمر همچو غنچه درین بوستانسرا
خون خورده ایم تا گره دل گشاده ایم
44
از زندگی است یک دو نفس در بساط ما
چون صبح ما ز روز ازل پیر زاده ایم
55
بر هیچ خاطری ننشسته است گرد ما
افتاده نیست خاک، اگر ما فتاده ایم
66
چون طفل نی سوار به میدان اختیار
در چشم خود سوار ولیکن پیاده ایم
77
عمری است تا به پای زمین گیر همچو سنگ
در رهگذار سیل حوادث فتاده ایم
88
چون سبزه پا شکسته این باغ نیستیم
ز آزادگی چو سرو به یک پا ستاده ایم
99
گوهر نمی فتد ز بها از فتادگی
سهل است اگر به خاک دو روزی فتاده ایم
1010
صائب بود ازان لب میگون خمار ما
بیدرد را خیال که مخمور باده ایم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

