Toggle stanza 1
به سرمگی سوی آن خاک پا نمی بینم
1

به سرمگی سوی آن خاک پا نمی بینم

به چشم کم طرف توتیا نمی بینم

2

چه لازم است که خود را سبک کنم چون کاه

چو رنگ جاذبه در کهربا نمی بینم

3

نسیم صبحم و کارم دریدن جیب است

به تنگ گیری بند قبا نمی بینم

4

چه لازم است بر آیینه مشق بوسه کنم

چو نقش خویش در آن نقش پا نمی بینم

5

به بر گرفته مرا تنگ، ذوق دلتنگی

چو غنچه راه نسیم صبا نمی بینم

6

که بسته است حنا دست با دستان را

که غیر خاک به مشت گدا نمی بینم

7

اگر به دوزخ ازین خاکدان مرا خوانند

چو سیل می روم و بر قفا نمی بینم

8

چه چشمداشت ز بیگانگان گوشه نشین

که گوش را به سخن آشنا نمی بینم

9

چراغ طور اگر خضر راه من گردد

ز بخت تیره همان پیش پا نمی بینم

10

هزار غنچه تصویر باز شد صائب

منم که روی دلی از صبا نمی بینم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور