غزل شمارهٔ 5755
Toggle stanza 1به سرمگی سوی آن خاک پا نمی بینم
11
به سرمگی سوی آن خاک پا نمی بینم
به چشم کم طرف توتیا نمی بینم
22
چه لازم است که خود را سبک کنم چون کاه
چو رنگ جاذبه در کهربا نمی بینم
33
نسیم صبحم و کارم دریدن جیب است
به تنگ گیری بند قبا نمی بینم
44
چه لازم است بر آیینه مشق بوسه کنم
چو نقش خویش در آن نقش پا نمی بینم
55
به بر گرفته مرا تنگ، ذوق دلتنگی
چو غنچه راه نسیم صبا نمی بینم
66
که بسته است حنا دست با دستان را
که غیر خاک به مشت گدا نمی بینم
77
اگر به دوزخ ازین خاکدان مرا خوانند
چو سیل می روم و بر قفا نمی بینم
88
چه چشمداشت ز بیگانگان گوشه نشین
که گوش را به سخن آشنا نمی بینم
99
چراغ طور اگر خضر راه من گردد
ز بخت تیره همان پیش پا نمی بینم
1010
هزار غنچه تصویر باز شد صائب
منم که روی دلی از صبا نمی بینم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

