غزل شمارهٔ 2530
شاعر: صائب
Toggle stanza 1دیده پرخون من گر این چنین طوفان کند
11
دیده پرخون من گر این چنین طوفان کند
پنجه خورشید را سرپنجه مرجان کند
22
در تن خاکی چه بال و پر گشاید جان پاک؟
در سفال تشنه چون نشو و نما ریحان کند؟
33
می شود مطلق عنان نفس از وفور مال و جاه
عرض میدان اسب سرکش را سبک جولان کند
44
ز اشتیاق آن لب شکرفشان شد دل دو نیم
پسته را در پوست امید شکر خندان کند
55
جامه فانوس را بر پیکر سیمین شمع
دور باش غیرت پروانه ناچسبان کند
66
آبداری می کند شمشیر را خونریزتر
در لباس شرم خوبی بیشتر طوفان کند
77
زاهد از داغ محبت بی نصیب افتاده است
این تنور سرد هیهات است حفظ نازل کند
88
شعله را صائب به آسانی توان خس پوش کرد
نیست ممکن عشق سرکش را کسی پنهان کند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

