غزل شمارهٔ 5102
Toggle stanza 1از هر صدا نبازم چون کوه لنگر خویش
از هر صدا نبازم چون کوه لنگر خویش
بحر گران وقارم در پاس گوهر خویش
شمع حریم عشقم پروای کشتنم نیست
بسیار دیده ام من در زیر پا سرخویش
از خشکسال ساحل اندیشه ای ندارم
پیوسته در محیطم از آب گوهر خویش
دریافت مرغ تصویر معراج بوی گل را
ما رنگ گل ندیدیم از سستی پر خویش
شهد وصال شکر می خواست دور باشی
از زهر سبز کردیم چون طوطیان پر خویش
تا در میان آتش در باغ خلد باشی
از آبروی خود کن زنهار گوهر خویش
زان گوهر گرامی هرگزخبر نیابی
تا بادبان نسازی در بحر لنگر خویش
روزی که در گلستان انشای خنده کردیم
دیدیم بر کف دست چون شاخ گل سر خویش
دولت مساعدت کرد صیاد چشم پوشید
در کار دام کردم نخجیر لاغر خویش
غافل نیم ز ساغر هرچند بی شعورم
چون طفل می شناسم پستان مادر خویش
کردار من به گفتار محتاج نیست صائب
در زخم می نمایم چون تیغ جوهر خویش
آڈیو
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

