غزل شمارهٔ 170
Toggle stanza 1سبز می گردد روان چون آب از ماندن مرا
11
سبز می گردد روان چون آب از ماندن مرا
خضر نتواند به آب زندگی راندن مرا
22
بس که دلسردم ز تار و پود هستی چون کتان
می تواند پرتو مهتاب سوزاندن مرا
33
دشمنان را دارم از تیغ تغافل سینه چاک
چشم خواباندن بود شمشیر خواباندن مرا
44
شمع ماتم را خموشی به ز آب زندگی است
دل نمی گردد سیاه از دامن افشاندن مرا
55
گرچه بر خورشید من آفاق تنگی می کند
از سبکروحی توان در ذره گنجاندن مرا
66
داغ دارد مشربم در خوش عنانی موج را
هر نسیمی می تواند دست پیچاندن مرا
77
لنگر دریای امکان است کوه صبر من
عالمی پر شور می گردد ز شوراندن مرا
88
چون زمین آرامش عالم به من پیوسته است
کوهها را می کند بی سنگ، لرزاندن مرا
99
عشرت روی زمین از من بود چون صبح عید
یک جهان خوشوقت می گردد ز خنداندن مرا
1010
گرچه از افسردگی ها چون چراغ کشته ام
می تواند یک نگاه گرم، گیراندن مرا
1111
پرتو خورشید چون خورشید باشد بی زوال
آتش لعلم، میسر نیست میراندن مرا
1212
دستگیری می کنم آن را که گیرد دست من
چون دعا دارد اثرها زیرلب خواندن مرا
1313
در گره از نافه نتوان بست موی مشک را
راز عشقم، می کند بی پرده، پوشاندن مرا
1414
هر تهیدستی نیارد ماه کنعان را خرید
در ترازو از گرانقدری بود ماندن مرا
1515
ای که چون سنگ فلاخن دورم از خود می کنی
از مروت نیست گرد سر نگرداندن مرا
1616
حاصل من منحصر در ترک حاصل گشته است
دامن افشانی است صائب دانه افشاندن مرا

