غزل شمارهٔ 5906
شاعر: صائب
Toggle stanza 1دستی که به جامی نشود رهزن هوشم
دستی که به جامی نشود رهزن هوشم
چون پایه تابوت گران است به دوشم
دستی که به احسان نکند حلقه بگوشم
چون پایه تابوت گران است به دوشم
فریاد من از سوختگیهاست چو آتش
چون باده ز خامی نبود جوش و خروشم
نتوان چو لب جام کشید از لب من حرف
هر چند ز رنگین سخنی رهزن هوشم
با شعله خورشید چه سازد نفس صبح؟
روشنتر ازانم که توان کرد خموشم
در دل شکند شیشه مرا خنده گلها
آواز تو زان دم که رسیده است به گوشم
بر باده سر جوش نباشد نظر من
کز درد توان گرد برآورد ز هوشم
در عالم ایجاد من آن طفل یتیمم
کز شیر به دشنام کند دایه خموشم
چون کعبه، برازندگیم در نظر خلق
زان است که من جامه پوشیده نپوشم
صائب منم آن نغمه را کز دل پر جوش
موقوف بهاران نبود جوش و خروشم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
زین پس سر آن نیست که من زهد فروشم
ساقی، قدحی ده که به روی تو بنوشم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1492
زبن سجدهٔ خود دار تفاخر چه فروشم
در راه تو افتاده سرم لیک به دوشم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2217
از شش جهتم شکوه زند موج خموشم
در زهر زنم غوطه و سرچشمهٔ نوشم
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 454
از تلخ زبانان نشود پست خروشم
طفلم، نتوان کرد به دشنام خموشم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5905
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

