غزل شمارهٔ 5906

Toggle stanza 1
دستی که به جامی نشود رهزن هوشم
1

دستی که به جامی نشود رهزن هوشم

چون پایه تابوت گران است به دوشم

2

دستی که به احسان نکند حلقه بگوشم

چون پایه تابوت گران است به دوشم

3

فریاد من از سوختگیهاست چو آتش

چون باده ز خامی نبود جوش و خروشم

4

نتوان چو لب جام کشید از لب من حرف

هر چند ز رنگین سخنی رهزن هوشم

5

با شعله خورشید چه سازد نفس صبح؟

روشنتر ازانم که توان کرد خموشم

6

در دل شکند شیشه مرا خنده گلها

آواز تو زان دم که رسیده است به گوشم

7

بر باده سر جوش نباشد نظر من

کز درد توان گرد برآورد ز هوشم

8

در عالم ایجاد من آن طفل یتیمم

کز شیر به دشنام کند دایه خموشم

9

چون کعبه، برازندگیم در نظر خلق

زان است که من جامه پوشیده نپوشم

10

صائب منم آن نغمه را کز دل پر جوش

موقوف بهاران نبود جوش و خروشم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور