غزل شمارهٔ 4086
Toggle stanza 1گردنکشی به سرو سرافراز می رسد
11
گردنکشی به سرو سرافراز می رسد
آزاده را به عالمیان ناز می رسد
22
هر چند بی صداست چو آیینه آب عمر
از رفتنش به گوش من آواز می رسد
33
همت بلند دار کز این خاکدان پست
شبنم به آسمان به یک انداز می رسد
44
جویای نامه های سیاه است ابر فیض
آیینه گرفته به پردازمی رسد
55
یعقوب چشم باخته را یافت عاقبت
آخر به کام خویش نظر بازمی رسد
66
این شیشه پاره که درین خاک ریخته است
در بوته گداز به هم باز می رسد
77
آن روز می شویم ز سرگشتگی خلاص
کانجام ما به نقطه آغاز می رسد
88
در سینه می زند نفس خویش را گره
هرکس که در حقیقت این راز می رسد
99
از دوستان باغ درین گوشه قفس
گاهی نسیم صبح به من باز می رسد
1010
خون گریه می کند در ودیوار روزگار
دیگر کدام خانه برانداز می رسد
1111
صائب خمش نشین که درین روزگار حرف
از لب برون نرفته به غماز می رسد
آڈیو
0:000:00
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

