غزل شمارهٔ 4986
Toggle stanza 1سرو اگر جلوه کند پیش قد رعنایش
سرو اگر جلوه کند پیش قد رعنایش
قمری ازشهپر خود اره نهد برپایش
جرعه اولش ازخون مسیحا باشد
چون کشد تیغ ستم غمزه بی پروایش
علم صبح قیامت به زمین خوابیده است
تافکنده است به ره سایه قد رعنایش
نه همین خون شفق درجگر خورشیدست
جگر کیست که خون نیست زاستغنایش ؟
دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد
مژه برهم چو زند چشم قیامت زایش
شکر ازچاک دل مور به فریاد آید
چون درآید به سخن پسته شکرخایش
وقت شوخی زنگارین قدمان می شمرد
رم آهوی ختا رامژه گیرایش
بی تکلف به نگه سوزی آن عارض نیست
لاله هر چند که آتش چکد ازسیمایش
عالم بیخبری طرفه تماشاگاهی است
رهروی نیست درین ره که نلغزد پایش
تنگ خلقی است که برجمله بدیهاست محیط
نیست دیوی که درین شیشه نباشد جایش
چهره زرد، نشان جگر سوخته است
نیست یک شمع که تاریک نباشد پایش
صائب این آن غزل خواجه کمال است که گفت
سرو دیوانه شده است از هوس بالایش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

