غزل شمارهٔ 668
Toggle stanza 1چنان که از نمک افزون شود جراحتها
11
چنان که از نمک افزون شود جراحتها
یکی هزار ز پرسش شود مصیبتها
22
مپوش چشم ز نظاره غبار ملال
که پیش خیز نشاط است گرد کلفتها
33
مده ز جهل مرکب به نام تن چو عقیق
که هست لازم تحصیل نام، ظلمتها
44
مدار چشم اقامت ز اعتبار جهان
که همچو سایه بال هماست دولتها
55
نمیتوان به خس و خار کشت آتش را
یکی هزار شود عشق از نصیحتها
66
نبود حوصله چشم شور، ظرف مرا
به خوردن دل خود ساختم ز نعمتها
77
ز اشک، دیده یک آفریده رنگین نیست
فسرده است درین عهد خون غیرتها
88
نکرده ساده دل خود ز فکر، گوشه مگیر
که انجمن شود از فکر پوچ، خلوتها
99
نفس ز دل به لبم میرسد به دشواری
ز بس گره شده در سینهام شکایتها
1010
کسی ز خاک لحد شسته رو برون آید
که شوید از عرق شرم، گرد خجلتها
1111
گران شدن سبکی را در آستین دارد
که هست لازم ثقل ثقیل خفتها
1212
جریده شو که ندارد به عهد ما صائب
به غیر خوردن دل دانه دام صحبتها

