غزل شمارهٔ 4080
Toggle stanza 1عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
پیش از دم هلاک به بالین من رسد
دانی چه روز دست دعا می رسد به عرش
روزی که این غریب به تخت وطن رسد
عالم تمام پرده فانوس حسن اوست
اینجا به شمع طور پیرهن رسد
بی پرده نقش صورت شیرین نگاشته است
کوتیشه تا به داد سرکوهکن رسد
چون شمع آههای گلوسوز می کشم
تا باد صبح بر سر بالین من رسد
کی حد ماست دست درازی به شاخ گل
مارا بس است خاری اگر از چمن رسد
صائب میان اینهمه شکرلبان که هست
بادام چشم کیست به مغز سخن رسد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
رشکی به من گهی ز ادای سخن رسد
صد جایگه مقام کند، تا به من رسد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 237
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
گردد تمام گوش وبه فریاد من رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4079
نالان مباد هر که به فریاد من رسد
دردش مباد هر که به درد سخن رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4081
فیضی که سهیل به خاک یمن رسد
از دیدن عقیق لب او به من رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4082
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

