غزل شمارهٔ 963
Toggle stanza 1اهل معنی را تماشا مانع جمعیت است
11
اهل معنی را تماشا مانع جمعیت است
حلقه چشمی که شد حیران، کمند وحدت است
22
عالم بی انقلابی هست اگر زیر فلک
پیش ارباب نظر دارالامان حیرت است
33
از پریشان گردی نظاره دل صد پاره است
جمع چون گردد نگه، شیرازه جمعیت است
44
گوشه گیری می کند روشن دل تاریک را
حاصل بیهوده گردی ها غبار کلفت است
55
در شکارستان دنیا آنچه می باید گفت
شاهباز دیده روشندلان را، عبرت است
66
حلقه دامی که باشد خوردن دل دانه اش
پیش ارباب بصیرت حلقه جمعیت است
77
تیغ لنگردار باشد بر سر آزادگان
سایه بال هما هر چند چتر دولت است
88
نعمتی کز شکر عاجز می کند گفتار را
در جهان آفرینش، صحت و امنیت است
99
پیش ازان کز طبل رحلت دست و پا را گم کنی
زاد راهی جمع کن ای بی خبر تا فرصت است
1010
از بهار نوجوانی آنچه بر جا مانده است
در بساط من همین خواب گران غفلت است
1111
خانه بردوشی علاج سیل آفت می کند
وعده گاه مردم بیکار کنج عزلت است
1212
ناخن و منقار شاهین از کجی گیرا بود
رشوت از مردم گرفتن بر کجی ها حجت است
1313
کاروان را گرچه در دنبال میباشد غبار
گرد خواری پیش خیز کاروان عزت است
1414
شکوه هر کس می کند صائب ز درد و داغ عشق
مشت خاکی بر دهانش زن که کافر نعمت است
زمین

