Toggle stanza 1
مستیِ چشم تو در مرتبه هشیاری است
1

مستیِ چشم تو در مرتبه هشیاری است

خوابِ آهونگهان شوختر از بیداری است

2

دوزخ اهل نظر، پاس نگه داشتن است

چه بهشتی است که معشوقه ما بازاری است!

3

راه عشق از خودی توست چنین پست و بلند

اگر از خویش برآیی، همه جا همواری است

4

تا درین دایره ای، خون خور و خاموش نشین

که در آغوش رحم، کار جنین خونخواری است

5

عافیت می طلبی، پای خم از دست مده

که بلاها همه در زیر سر هشیاری است

6

نسبت فقر به هر بی سر و پا نتوان کرد

شال پیچیدن این قوم ز بی دستاری است

7

در کمین است که صیدی نجهد از دامش

غنچه خسبیدن زهاد نه از دینداری است

8

(کار ما نیست سر زلف سخن شانه زدن

اینقدر هست که یک پرده به از بیکاری است!)

9

نسبتش با همه جا و همه کس یکسان است

هر که چون صائب از آیین تکلف عاری است

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…