غزل شمارهٔ 3253
شاعر: صائب
Toggle stanza 1نفس از توبه صادق دم عیسی گردد
نفس از توبه صادق دم عیسی گردد
دست از بیعت تقوی ید بیضا گردد
پرتو شمع محال است به روزن نرسد
دل چو روشن شود اعضاء همه بینا گردد
گرد عصیان اگر از چهره دل پاک کنی
از فروغ تو زمین آینه سیما گردد
لب اگر از لب پیمانه می برداری
نفس پاک تو جان بخش چو عیسی گردد
اگر از جلوه مینا گذرانی خود را
فیض نازل به تو از عالم بالا گردد
ملک بیگانه بود بیخبری عاقل را
کسی از بهر چه در کشور اعدا گردد؟
دست رغبت ز حنای می گلرنگ بشوی
تا ز روشن گهری چون ید بیضا گردد
در حریمی که کشد خط به زمین جبهه عقل
کلک صائب ز فضولی است که گویا گردد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هرچه آنجاست چو آنجا رویاینجاگردد
چه خیال است که امروز تو فردا گردد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 941
یوسفی نیست دل خوش که هویدا گردد
عافیت گمشده ای نیست که پیدا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3251
زهر، تریاق به اکسیر مدارا گردد
خشم را هر که فرو خورد توانا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3252
جوهر می ز رگ ابر مثنی گردد
از شفق رنگ می لعل دو بالا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3254
پنبه گوشم اگر پنبه مینا گردد
مستی باده گلرنگ دو بالا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3255
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

