غزل شمارهٔ 598
Toggle stanza 1مکن ز ساده دلی خرج چشم بد خود را
11
مکن ز ساده دلی خرج چشم بد خود را
نگاه دار چو آیینه در نمد خود را
22
نمی توان نفس از دار و گیر عقل کشید
به زور می برهانید از خرد خود را
33
کسی که بر سخن اهل حق نهد انگشت
برهنه بر دم شمشیر می زند خود را
44
مقام زنده دلان نیست خاکدان جهان
به زندگی مگذارید در لحد خود را
55
ز حمل بار امانت به تنگ می آیید
به مردمان منمایید معتمد خود را
66
ز قید نفس، ترا عقل می کند آزاد
که ماه مصر به تدبیر می خرد خود را
77
کجا ز بوته دوزخ خلاص خواهد یافت؟
کسی که پاک نکرده است از حسد خود را
88
مشو ز گرد کسادی غمین که از ساحل
رساند موج به دریا ز دست رد خود را
99
مکن شتاب که جان می برد به صبر برون
شناوری که به سیلاب می دهد خود را
1010
اگر چه عشق مجازی بود نمکچش عشق
نمکچشی است که بر دیگ می زند خود را
1111
ز حرف نیک و بد خلق هر که شد خاموش
خلاص می کند از طعن نیک و بد خود را
1212
حسد به اهل حسد کار می کند صائب
چنان که آتش سوزنده می خورد خود را

