غزل شمارهٔ 4397
Toggle stanza 1تا چنددلت برمن مهجور نبخشد
11
تا چنددلت برمن مهجور نبخشد
تا کی نگهت برنگه دور نبخشد
22
پروانه مغرورم ودربزم نسوزم
تا شمع به من مرهم کافور نبخشد
33
مغزش بخورد پشه نمرد مکافات
فیلی که به نقش قدم مور نبخشد
44
افسردگی این طوراگر ریشه دواند
ترسم که خزان برشجر طورنبخشد
55
تا هست گلیم سیه بخت به روزن
خورشید به ویرانه ما نور نبخشد
66
زودا که شود دنبه گدازاز نظرخلق
آن پهلوی چربی که به ساطور نبخشد
77
بردار بپیچد به صدآشفتگی تاک
گردور خودآن چشم به منصور نبخشد
88
زودا که به خاکستر ادبار نشیند
خرمن که به دست تهی مورنبخشد
99
صائب تو مهیای پریشانی دل باش
این شمع تجلی است که برطورنبخشد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

