Toggle stanza 1
ترا از خواندن مکتوب من تنگ است می دانم
1

ترا از خواندن مکتوب من تنگ است می دانم

جواب نامه ناخوانده ام جنگ است می دانم

2

ز آه و ناله بیجا چرا خود را سبک سازم؟

که تمکینش به کوه قاف همسنگ است می دانم

3

نیم از دورباش خار و منع باغبان درهم

که با خونین دلان آن غنچه یکرنگ است می دانم

4

چه دل در وعده شب در میان زلف او بندم؟

مرا صبح امید آن خط شبرنگ است می دانم

5

به اشک گرم و آه سرد خود امیدها دارم

دل بیرحم او هر چند سنگ است می دانم

6

به نعل واژگون نتوان مرا گمراه گرداندن

تغافل، التفات و آشتی جنگ است می دانم

7

امید بوسه هر دم دستگاه تازه می چیند

ز خط هر چند وقت آن دهان تنگ است می دانم

8

به رنگ تازه ای در هر دهن نالیدن بلبل

ز رنگ آمیزی آن حسن بیرنگ است می دانم

9

از آن چون زخم می سازم گریبان پاره از شادی

که خونم رزق آن لبهای گلرنگ است می دانم

10

چرا صائب ز سنگ کودکان پهلو تهی سازم؟

گشاد کار من چون شیشه از سنگ است می دانم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور