Toggle stanza 1
خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است
1

خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است

چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است

2

از خنجر سیراب نترسد جگر ما

هر چند که می صاف بود مفت سفال است

3

هر دانه که از آبله دست نشد سبز

زنهار مکن میل که آن تخم وبال است

4

در سلسله آبله دست توان یافت

امروز درین دایره آبی که حلال است

5

موقوف به آسایش چرخ است قرارم

هر کار که موقوف محال است، محال است

6

از بس که گرفتار گرفتاری خویشم

هر حلقه دامم به نظر چشم غزال است

7

بر بستر گل وقت خزان تکیه نماید

آن را که ز طاوس، نظر بر پر و بال است

8

صائب سخن غنچه نشکفته همین است

جمعیت دل در گره سخت ملال است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور