غزل شمارهٔ 2131
Toggle stanza 1خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است
11
خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است
چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است
22
از خنجر سیراب نترسد جگر ما
هر چند که می صاف بود مفت سفال است
33
هر دانه که از آبله دست نشد سبز
زنهار مکن میل که آن تخم وبال است
44
در سلسله آبله دست توان یافت
امروز درین دایره آبی که حلال است
55
موقوف به آسایش چرخ است قرارم
هر کار که موقوف محال است، محال است
66
از بس که گرفتار گرفتاری خویشم
هر حلقه دامم به نظر چشم غزال است
77
بر بستر گل وقت خزان تکیه نماید
آن را که ز طاوس، نظر بر پر و بال است
88
صائب سخن غنچه نشکفته همین است
جمعیت دل در گره سخت ملال است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

