غزل شمارهٔ 744
Toggle stanza 1مگذار بر زمین دل شبها پیاله را
11
مگذار بر زمین دل شبها پیاله را
از باده برگ لاله کن این داغ لاله را
22
نتوان ز من گرفت به عمر دراز خضر
کیفیت بلند شراب دو ساله را
33
ساقی چنان خوش است که گر می کمی کند
پر می کند به گردش چشمی پیاله را
44
اشک است غمگسار دل داغدیدگان
شبنم کند خنک جگر گرم لاله را
55
تأثیر ناله در دل سنگین فزونترست
در کوه، جلوه های دوبالاست ناله را
66
پروانه نجات بود درد و داغ عشق
شیرازه کن به رشته جان این رساله را
77
رویی کز او ستاره من سوخت چون سپند
در خون کشید مردمک چشم هاله را
88
نتوان به چشم یار ز شوخی نگاه کرد
وحشت بود ز سایه خود این غزاله را
99
رخسار او ز گریه من خط سبز یافت
خون مشک می شود به جگر برگ لاله را
1010
صائب توان به زور شراب کهن کشید
از سینه ریشه های غم دیرساله را
زمین

