غزل شمارهٔ 12
Toggle stanza 1نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را
11
نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را
مانع از گردش نگردد خار و خس گرداب را
22
تیغ را نتوان برآوردن ز زخم ما به زور
از زمین تشنه بیرون شد نباشد آب را
33
جوهر ذاتی است مستغنی ز نور عاریت
روغنی حاجت نباشد گوهر شب تاب را
44
قامت خم زندگی را می کند پا در رکاب
می گذارد پل در آتش نعل این سیلاب را
55
می کند فکر متین، کج بحث را کوته زبان
از کجی زور نهنگ آرد برون قلاب را
66
لب ز حرف شکوه بستن تلخ دارد کام من
وقت زخمی خوش که بیرون می دهد خوناب را
77
دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدم
مشرق دیگر بود خورشید عالمتاب را
88
نقد خود را نسیه می سازد ز کوته دیدگی
با چراغ آن کس که جوید گوهر شب تاب را
99
سینه خود صائب از گرد کدورت پاک کن
صاف اگر با خویش خواهی سینه احباب را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
زلف تو بر مه پریشان کرده مشک ناب را
شاخ شاخ افکنده بر گل سنبل سیراب را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 27
چشمِ روشن میدهد از کف دلِ بیتاب را
صفحهٔ آیینه بال و پر شود سیماب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 13
میتوان در زلفِ او دیدن دلِ بیتاب را
پردهپوشی چون کند شب گوهرِ شبتاب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 14
نم به دل نگذاشت خونم خنجرِ قصاب را
جذبهٔ من میکِشد از صلبِ آهن آب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 15

