Toggle stanza 1
روشندلان به هر که رسیدند همچو صبح
1

روشندلان به هر که رسیدند همچو صبح

دادند جان، نفس نکشیدند همچو صبح

2

شکر خدا که عاقبت کار، عاشقان

پیراهنی به صدق دریدند همچو صبح

3

جمعی که پی به داغ مکافات برده اند

یک گل فزون ز باغ نچیدند همچو صبح

4

از گرد کینه صاف بود آبگینه ام

ناف مرا به مهر بریدند همچو صبح

5

تا شیشه گردن از سر دیوار خم کشید

مستان بغل گشاده دویدند همچو صبح

6

صائب خموش باش که خورشید طلعتان

بر ما رقم به صدق کشیدند همچو صبح

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور